سه پرسش سقراط

هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.
حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟

تست هوش جالب:مغزشما چند سالشه؟

ابتدابتدا روی لینک زیر کلیک کنین.
بعد دکمه استارت رو بزنین.
بعد از یک آماده باش ۳ – ۲ – ۱ بایستی جای اعداد رو
که چند لحظه نمایشداده می شه به خاطر بسپارین
و روی جای اون ها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنین!
بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس
العمل و درستی اون محاسبه و نمایش داده می شهhttp://flashfabrica.com/f_learning/brain/brain.html

تولدت..تولد..تولدت مبارک یاسمین جونم

امشب...

شعری نخواهم نوشت

شمع را برای تولدت روشن میکنم

وپرهایم را طواف میدهم

بر گرد آتشی که توبرایم روشن کرده ای

تا پر سوخته حرمت پیدا کند

جشن تولد توست

ومن...

هزاران بار به دنیا می آیم وخاکستر میشوم تا راز حضور تورا بدانم..

ققنوسم من امشب..!!

یاسمین جونم تولدت مبارک

کم طاقتی

کم طاقتی..

عادت آن روزهایتان بود!!!

این روزها اما..

برای گرفتن خبری از هم

عجیب صبور شده اید..!!

کجایین مدیران جوان؟!نیستین!!!

روز دختر

خداوند لبخند زد

وازلبخند زیبای او

دختر آفریده شد..

لبخند زیبای خدا:

روزتان مبارک

حکایت شهر پابرهنه ها

شهری بود به نام شهر "پابرهنه ها".در یک صبح سرد زمستانی مردی وارد این شهر شد.وقتی که از قطار پیاده شد متوجه شد ایستگاه قطار آنجا،مانند همه ایستگاه های قطار مملو از جمعیت بود و مسافران می کوشیدند از میان جمعیت راه خود را باز کنند و به قطار مورد نظرشان برسند.مرد در نهایت شگفتی متوجه شد که همه آنها پابرهنه هستند.


ادامه نوشته

کودکی

اولین روز دبستان بازگرد

شادی آن روزهایم باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع کردن بود و تفریقی نبود

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشق ها را خط بزن

پاییز

بازپاییز است..

اندکی از مهرپیداست..

حتی دراین دوران بی مهری..

باز هم پاییز زیباست..

مهرتان قشنگ..

پاییزتان مبارک..!!!

یک داستان تامل برانگیز

اومد پیشم، حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه...

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه...
گفتم: بفرمایید، اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم...

گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم...
گفتم: دکتر دیگه ای رفتی؟ خارج از کشور چطور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد...
گفتم: خدا کریمه، ان شاء لله که بهت سلامتی میده...

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش...

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم، از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم، خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد، با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه، سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم، بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم، ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم، گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم، مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم، الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و دوست داشتنی شدم...
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم، آیا خدا این خوب شدن رو قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه...

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت...

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم

گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؛ گفتن: نه؛ گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم، کی اش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل من رو هم با خودش برد...ا

شعری از سهراب سپهری


شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

.

.

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم

بوی مهر

سلام دوستان

حذف و اضافه ورودی های 88 دوزدهم مهر و ورودی های 89 سیزدهم مهره.

تاریخ دقیق شروع کلاسها هنوز دقیق مشخص نیست اما احتمالا بعد از حذف و اضافه است.

برای رفع خستگی

سلام دوستان

روز سختی رو پشت سر گذاشتید خسته نباشید تاریخ دقیق حذف و اضافه فعلا معلوم نیست اما فکر میکنم  هفته دوم مهر(دهم به بعد باشه)

این هم برای رفع خستگی:

زندگی را به تمامی زندگی کن

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی

همچون نیلوفری باش در آب

زندگی در آب بدون تماس با آب

زندگی به موسیقب نزدیکتر است تا به ریاضیات

ریاضیات وابسته به ذهن است

و زندگی در ضربان قلبت نفوذ میکند

زندگی سخت ساده است

خطر کن

وارد بازی شو

چه چیزی از دست میدهی؟

با دستهای تهی آمده ایم

و با دستهای تهی خواهیم رفت

فرصتی کوتاه به ما داده اند

تا سرزنده باشیم

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

و فرصت به پایان خواهد رسید

آری،اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است

مرگ تنها برای کسانی زیباست که زیبا زندگی کرده اند

از زندگی نهراسیده اند

شهامت زندگی کردن را داشته اند

کسانی که عشق ورزیده اند

دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند

پس هر لحظه را به گونه ای زندگ کن

که گویی واپسین لحظه است

و کسی چه میداند

شاید آخرین لحظه باشد

                                ترجمه شعری از"اشو"


ارزشیابی

سلام

ارزشیابی اساتید دقیق همون موقع انتخاب واحد انجام میشه

یعنی روز انتخاب واحد اول میرید تو بخش ارزشیابی و اونو انجام میدین بعدش یکسره وارد انتخاب واحد میشین.

جواب

خانم زهره گفته بودن که:

سلام آقای غفار زاده.من با نظرتون کاملا موافقم.اما اگه میشه لطف کنین چند تا کتاب خیلی خوب و جدید رو هم در رابطه با مدیریت معرفی کنین.ممنون میشم.

اینم جواب:

سلام

با تبریک عید سعید فطر

 بهترین های کتاب های مدیریت را باید در سایت فرا پیدا کرد

www.fara.ir

خدایان مدیریت: چارلز هندی

فرمان پنجم : پیتر سنگه

و.......

و بهترین نشریه هم در مرکز مطالعه دانشگاه میباشد

مجله تدبیر ،گزیده مدیریت

مدیرو مدبر باشید

یا حق

دروس ارایه شده

سلام دوستان

نماز و روزه هاتون قبول و عیدتون مبارک امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه

دروس ارایه شده نیمسال رو گذاشتم برای دانلوددر ضمن انتخاب واحد ورودیهای 88 روز 22 شهریور و ورودیهای 89  روز 23 شهریور است و یه چیز مهم دیگه :ارزشیابی اساتید فراموش نشه البته فکر میکنم مهلتش تموم شده اما هرکس که انجام نداده یکی-دو روز قبل از انتخاب واحد از مسیر زیر بره و ارزشیابی رو انجام بده

سایت دانشگاه چمران _ قسمت انتخاب واحد الکترونیکی _ارزشیابی اساتید

تا من که...

بازم ممنون آقای غفار زاده از استقبالتون

یکی از بچه ها به اسم ما 11 تا
پرسید:

salam aghaye ghafar zadeh,mishe bishtar az modiriate chamran baramun begin?Badesh goftin ta man ke...,ta shoma ke chi?Pishapish merC

اینم از جواب یا به عبارت بهتر لطف آقای غفار زاده:


سلام
...تا من
تا من که فکر می کردم دانشگاه مدینه فاضله است ما هم مست و مغرور بودیم
دانشجوها عمدتا همین جور بودن دنیای کوچک دانشگاه انسان ساز هست ولی خیلی کوچک و محدوده
ما درس میخواندیم تا فردا سر کار یه چیزی شیم اما تو دانشگاه برای سال های بعدش چه ارشد چه دکتراش .تناسبی بین دانشگاه و بازار کار نیست.
بچه های مدیریت هم از همه بیشتر گاه گاهی دچار افکار مالیخولیایی میشن
بچه های که شاگرد اول کلاس هستند تو فکر ارشد میرن و هر کی به نوبه خودش ...
اما من شماره تماس بچه های هم کلاسی خودم را که ارشد گرفتن به شما میدم
ارشد خوبه ولی تحصیلات تکمیلی در کنار کار عملی مناسبه
تمام افکار امسال تیلور ،ماری جو هچ ،پیتر دراکرا برای نان و سوده
فارق تحصیل مدیریت که نتونه آموزش نان در آوردن ببینیه دست به دامن استخدام بانک و غیره بزنه به چه دردی میخوره
پس کار آفرینی . بهره وری ،مالی  ،بازاریابی و هزار تا درس رنگارنگ را برا چی پاس کرده
برای اضافه شدن یه بیکار به بیکارای فارق تحصیل
من فکر میکنم افکار من از بدو ورود به دانشگاه تکیه بر خودم بود
نه ارشد ملاکه نه استخدام هزار  بانک دولتیو خصوصی 
یه مدیر خلاق و با جنب شدن که بیشترش با هنر همزمان با علم روز بدست میآئید

علم بهتر است یا مدیریت

در اولین تعاریف مدیریت بین مفهوم هنر مدیریت و علم بودن آن گاه گاهی دچار تنشهای درونی و بیرونی میشویم چرا که فهم درست مفهوم مدیریت ریشه در باورهای دانش مدار و میزان آگاهی ما دارد مثل دستاورد های قدیمی زبان که آن را به مانند علم بهتر است یا ثروت قلمداد میکینم.دانشجو که بودم هر وقت کم میآورد م میگفتم مدیریت هنر است و هر وقت میتوانستم حرفی از تئوری ها بزنم میگفتم مدیریت علم است اما داستان کمی با واقعیت ذهن من فرق داشت و من نیازمند برسی بیشتر بودم.

اکنون که مدیر بازرگانی یک واحد متوسط هستم داستان برایم کمی بیش از کمی فرق دارد .

مدیریت را به عنوان هنری خارق العاده میبینم که شاید بسیاری از کتابهای دانشگاه قادر به توصیف آن نیستند و یا اگر هم هستند با مسائل بومی جامعه کاری ما بسیار تفاوت دارد و بیشتر هنر آن آشکار است.

لذا برسی دقیق میزان علل پیش آمده نیازمند برسی دقیق و کنکاش در مفاهیم به خصوص رفتار سازمانی جامعه ما دارد .

بسیاری از کتب نویسندگان خارجی مناسب هستند ولی برای من  که در ایران مدیریت میکنم هرگز بلکه برای آنهایی که در سازمان های آمریکاییو اروپایی هستند مفید تر است.

شاید در این میان بچه هه ای مدیریت نیازمند برسی الگو های دقیق مدیریت باشند که در اینجا برای آگهی نسبت به این مسائل نشر ارزشمند فرا را معرفی میکنم www.fara.ir  .

مصطفی غفارزاده

833515

22/5/90 ساعت 16

اینم از این:)

با تشکر خیلی زیاد از آقای غفار زاده سری بزنیم به خاطرات فارغ التحصیلان مدیریت بازرگانی:


یادش بخیر سرگذشت آدم ها سرگذشت تاریخ و جغرافیایی میشه که یه روز مثل نسیم میاد و از میان هم میره

تاریخ روزهای که در پای زندگی قدم بر میداشتیم و دست روزگار مارو مسافر دانشکده مدیریت کرد
از جشن ورودی
ار انتخابات انجمن علمی
از امتحانات
از عاشق شدن بچه ها و ازدواج با هم کلاسی ها
از سایت شلوغ دانشکده و آقای حعفری
از خانم فرزام
از محمد امیدیان ،شهباز امیری ،خانم وقار ،خانم مریم اسدی
تا من که ...
جشن فارغ التحصیلی ما یه فیلم درست کردیم به نام :خداحافظ کارون
اگه دوست داشتید براتون میفرستم
یادش بخیر
مصطفی غفارزاده
19/5/90
اصفهان.مدیر بازرگانی شرکت نصب سازان سپهر

یک پیشنهاد

سلام دوستان

من یه پیشنهاد دارم که شاید باعث بشه هم وبلاگ از انجماد بیرون بیاد هم با نظرات همدیگه درباره موضوعات مختلف آشنا بشیم .

پیشنهاد من اینه که به صورت هفتگی یا هر چندروز یه بار موضوعی رو برای بحث توی وبلاگ در نظر بگیریم و هرکسی که بخواد بتونه نظرش رو راجع به اون موضوع بیان کنه . درواقع به جای " صندلی داغ " که فعلا تعطیله "کلمه داغ " رو راه اندازی کنم .

دوستانی که موافق هستن نظرشون رو تا دو ـ سه روز آینده اعلام کنن

عشق دستمال کاغذی به اشک !

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.

داستان بیسکویت

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها یک بیسکویت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد

لبخند خدا

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت

گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار
داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی
از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه
داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را
برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک
کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان
کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید
بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت
است .... لبخند بزنید

عجیب ترین جمله در زبان انگلیسی!

این جمله با کلمه ای یک حرفی آغاز می شود? کلمه دوم دو حرفیست?‌ چهارم
چهار حرفی... تا بیستمین کلمه بیست حرفی

نویسنده این جمله یا مغز دستور زبان بوده یا بی کار



I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing
handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality
counterbalancing indecipherability, transcendentalizes intercommunications incomprehensibleness





ترجمه جمله :

نمیدانم این دکترهای خانواده گی این دست خطهای گیج کننده را از کجا کسب
میکنند.با این حال سواد پزشکی آنها غیر قابل کشف بودن این دست خط ها را
جبران کرده و بر غیر قابل کشف بودن آنها ( دست خط ) برتری میجوید

از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود
سؤال از اين قرار بود:
"نظر خودتان را راجع به كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟"
و جالب اینکه كسي جوابي نداد
چون
در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟
در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟
در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟
و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟

وبلاگ زنگ زده

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم !

از شما چه پنهان ....

ما از درون زنگ زدیم !


اكبر اكسير


سلام

فکر کنم بچه ها به کل رفتن دنبال تعطیلات و دارن یه دل سیر از عزا در میارن

تابستون پارسال که برا خیلی ها که کنکور براشون مهم بود همش با دلهره و اضطراب گذشته. حتما دارن امسال تلافی میکنن

وقت کردید دو کلمه هم توی وبلاگ بنویسید

ما که مثل هم کلاسی های عزیزی که خوب مینویسن بلد نیستیم از این کارا کنیم

یکم وبلاگ رو از انجماد بیارید بیرون

این هم نمرات درس دوم

ادامه نوشته

سلام دوستان

بعد از تلاشهای فراوان بالاخره موفق شدم نمرات دو درس رو بزنم توی وبلاگ این نمرات نهایی اند یعنی هیچ اعتراضی وارد نیست درضمن لطفا اینکه نمرات توی وبلاگ گذاشته شده بین خودمون ( مدیریت 89 ) بمونه و جایی گفته نشه

ادامه نوشته

یک ماجرای طنز

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند ...نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!


نامه یک پسر شیطون به خدا

"کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.

بابی پسر خیلی شری بود.
همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.
من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
....
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.
درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
واسه همین پارش کرد.
تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
....
بابی رفت کلیسا.
یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.
....
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
" مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده